با رفتن هر آدمی، بخشی از کیفیت سبک زندگی ما تغییر می کند. 

بسیار پیش می آید که می بینیم حتی در خلوت ترین خلوتهامان هم، زمزمه ها و فکرهایمان، متاثر از "دیگری" به ظاهر فراموش شده ای است که روزگاری پیش، چند صباحی را با او سپری کرده ایم.


من کتاب می خوانم، اما کسی را داشته ام که وقتی بود، شاید به خاطر همان بودنش، بیشتر و دیوانه وارتر کتاب می خواندم. 

من فیلم می بینم اما کسی در گوشه ای از زندگی ام بوده است که فیلم دیدن در کنارش معنا و مفهوم دیگری داشته است. 


من قهوه می خورم، اما همنشینی کسی را تجربه کرده ام که نوشیدن قهوه با او طعم دیگری داشته است. من احتمالا باز هم "دوست" خواهم داشت، اما کسی در حوالی دوست داشتنهایم بوده است که...


خودخواهانه اگر بخواهم تحلیل کنم، تلاش ما برای نگاه داشتن دیگران در کنار خودمان، در بهترین شرایط، چیزی نیست جز تلاش برای حفظ بقایای آن گونه ای از زندگی که به آن دل بسته ایم .

از بیرون که نگاهمان کنند خواهند گفت: "این که زندگی اش فرقی نکرد؛ اتفاقا برایش بهتر شد؛ سر و مر و گنده کتاب می خواند و فیلم می بیند و کوبیده می لمباند و می رقصد. 

وضع جیبش هم که توپ شده. دورش هم که شلوغتر است. پس خوشی زیر دلش زده". 

اما نخواهند دانست پوست آدمیزاد کلفت تر از این حرف هاست. کنار می آید؛ با همه چیز کنار می آید. ما نمی میریم. دق نمی کنیم. حتی زندگیمان را با رفتن کسی تعطیل نمی کنیم. 

شاید هم موفقتر و پیروزتر، دروازه های فردا را فتح کنیم. اما لا و لوی این زیستن ها و موفقیت ها و پیروزی ها و قهوه خوردن ها و رقصیدن ها و دوست داشتن ها، پنهان و یواشکی، یاد آن کیفیت از دست رفته می افتیم، انگشتهای پایمان گر می گیرد، قلبمان مچاله می شود، پلکمان خیس می شود، نفسمان بند می آید و در جواب دیگریِ دیگری که در برابرمان ایستاده و می پرسد: "چی شد؟"، می گوییم: "هیچی عزیزم، هیچی".


+حمیدرضا ابک