میرم تا در میخانه کمی مست کنم  

جرعه بالا بزنم آنچه نبایست کنم 


بی خیال همه کس باشم و دریا باشم

دائم الخمر ترین آدم دنیا باشم


آنقدر مست که اندوه جهانم برود

استکان روی لبم باشد و جانم برود


ساقیا در بدنم نیست توان جام بده

گور بابای غم هر دو جهان جام بده


برود هر که دلش خواست شکایت بکند

شهر باید که به مردانگی عادت بکند


+شاعرشو نمیدونم :)



+راه میخانه نداند همه کس 

جز من و زاهد و شیخ و دوسه رسوای دگر 



+میخانه اگر ساقی صاحب نظری داشت 

میخواری و مستی ره و رسم دگری داشت 





+گوش کنید 



بی ربط نوشت:

+شاید خوبی نداشتن امید این است که انسان هیچگاه ناامید نمی شود

و این چیزی است که امروزبه آن نیاز داریم ؛ناامید شدن