هشدار:

بسی طولانیست 

پیشاپیش پوزش ^_^


وقتی بچه بودم مامانم برا اجرای نمایش تو مدرسه یه عبا برام دوخته بود که نقش حضرت ابراهیم رو بازی کنم 

بعدش اونو میپوشیدم تو خونه جای مانتو و تو حیاطمون باهاش ویراژ میدادم 

مثلا میشدم خانوم خونه میرفتم جلو یه دیوار که مثلا یه دست فروش داره میوه میفروشه خرید میکردم 

بعد رو پله ها مینشستم مثلا ماشینمه و دوباره بر میگشتم خونه 

یا بعضی روزا مقنعه مامانمو سر میکردم و زیرشو محکم میبستم که اندازه سرم باشه چادرشم سرم میکردم و می رفتم جلو آیینه مجری میشدم برنامه تلویزیونی اجرا میکردم 

یا تو آشپزخونه موقع آشپزی مامانم کنارش میموندم و همه مراحل غذارو برا یه دوربین خیالی توضیح میدادم 

یا گاهی برگه های باطله بابامو برمیداشتم یه میز آبی داشتیم مینشستم پشتش یکی یکی امضا میزدم و به مشتریا وعده وعید میدادم 

با وجود خواهرم بااینکه حتی دوسال هم ازم کوچیکتر بود هیچوقت حوصله این بازیارو نداشت 

همیشه تنهایی با کلی آدم ساختگی تو ذهنم بازی میکردم 

از اون همه بازیا خداییش یکیشو هنوزم که هنوزه ترک نکردم :-D

الآن که میرم تو آشپزخونه از برداشتن اولین ظرف برا شروع کار تا وقتی نتیجه کار دربیاد همشو برا همون دوربین توضیح میدم ^_^

نمیتونم از خودم دورش کنم 

خیلی بازی های دیگه هم بود هرچی مینویسم بیشتر یادم میاد 

وای خیلی زیادن ^_^


هرکیم اگه یادشه چیزی بگه بخونیم :)


+از بچگیام از تادوسال پیش خوب بودم 

یهویی انگار بزرگ شدم :)

برا خودم بد شدم 



یادتون نره یه خاطره بگینااااا هرچی بیشتر بهتر  ♥