بهش گفتم؛ می ترسم...

می ترسم یه روزی بیاد که حضورت رو احساس نکنم...

گفت من که جایی نمی رم... همیشه هستم.

گفتم؛ بودن داریم تا بودن. میشه کیلومترها از هم دور بود، میشه روزها و ماهها، همدیگه رو ندید، اما به یاد هم بود و به اندازه ی هزارسال از هم خاطره داشت.

من می ترسم.. می ترسم این روزا  بره.

بیا یه قولی بده... 

قول بده هرجای دنیا که نفس می کشی،

منو از یاد نبری...

من، فوبیای فراموش شدن دارم.


+پویاجمشیدی 


+من فوبیای فراموش شدن دارم :)