...

دلم نمی خواهد بداند بد جور خسته ام 

دلم نمی خواهد بداند سخت دلتنگم 

دلم می خواهد در آغوشش از عشق بگویم 

از دوست داشتن 

از دوست بودن 

از لحظه های خوب 

از با هم بودن 

از انتظار 

و قرار 

قرار روز های آینده 

به هم که می رسیم جز آغوش حوصله چیز دیگری ندارد 

خسته است 

و دلتنگ 

از عشق نمی گوید 

از دوست داشتن 

از دوست بودن 

از روز های خوب 

از قرار فردا هم نمی گوید 

من می مانم 

و یک آغوش که حالا بوی او را می دهد 

و انتظار 

انتظار 

انتظار 

و اینکه چقدر خسته ام 

از او 

از خودم 

از تمام این روز ها 



|نیکی فیروزکوهی|